سنگ در برکه می اندازم و می پندارم...
به همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد...
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب...
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت...؟؟!!
عشق تنها یکبار می آید...
آری عشق تنها یکبار می آید...
و عشق همانی بود که به تو ورزیدم...
آری حقیقتاْ همان یکبار بود...
و از بس بدان آویختم...که دیگر ندیدم...
راهی جز فدای تو شدن...
جز از برای تو بودن... از تو خواندن و در تو ماندن...
چه شبها که چهره ات را دیدم و پرده ها را کشیدم تا مبادا ماهتاب من روشنی اتاقی دیگر باشد...
و چشمانت را پرستیدم...
تا مبادا ستایش کردنت را از یاد ببرم...
و بر دستانت در خیال بوسه ها زدم...
تا مبادا فراموشم شود زخم هایی که برایم بستی...
غافل از حضورت...
درخیالم ساختم بتکده ای که تنها بت آن اندام تو بود...
کتاب عبادتم دستان مهربانت که خط به خط سختی هایت را از بر می کردم و از دستان پر چینت می ربودم...
بوسه ای نثارش می کردم...
اشکهایم برای چشمان الماس تو بود و زخم دلم برای اشکهای تو...
که چگونه التیام دادی دل داغدیده ام را تا مبادا لحظه ای غمگین نباشم...
و می دانم که سحر بود و افسون...
دلم را همین جا...
همین امشب در پای بت اندامت پیشکش می کنم تا بتپد در پای تو که گناه است اگر بیندیشی که این دل در سینه ی من آرام دارد...
و تنها در درون سینه ی من جان دارد...
چرا که این دل از تو وام دارد حیاتش را...
امشب از بتکده ام به میخانه می روم تا...
بسازم رویایی از بودنت...
و با خیال آسوده سر بر بالین نهم...
چرا که نبودنت سخت می شکند مرا...
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 16:23 توسط وحید
|