اومدم، تا دریا ، کنار ساحل ایستاده ای ...
مثل قبل آروم و با غرور ، فدای اون چشمهای همیشه مهربون...
چه ملتمسانه موجها هربار دست به پات می اندازن،
می خوان تو رو با خودشون ببرن، کجا ؟ مگه من دل ندارم؟
چشمات شده عکس دریا و تو همونجور خیره به آب،
چشم راه دله ، موجها بی خود صدات نمیکنن، میدونن دلت مثل یه دریاست ،
قربون اون نگاهت که اسیرم کرد ،حتی فکر کردن بهش غرقم میکنه...
در حسرت و امید به یه بار دیدنت ...

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 ساعت 23:24 توسط وحید
|